تبليغاتX
چشم شیدا

چشم شیدا

www.1itman.com

چو عضوي به درد آورد روزگار..


ارزش دوستان خوب به وقت مصيبت هويدا مي شود ، آنان كه تنهايم نذاشتند. و آنان كه محبتشان را هيچ از ياد نخواهم برد.
از او كه از جامه سياه مي پرسد، از او كه حال مادر را مي پرسد و از پدر هيچ،.. قصد خواندن روضه ندارم..اما جاي خالي اش كم كم احساس مي شود، و مني كه دستم به قلم نمي رود!

+ نوشته شده در  2008/5/27ساعت 21:40  توسط علی  | 

چه زود رفتي!


مي گفت فقط به عشق نفس هاي من زنده ست، اين نفس ها هم ديگه رنگي نداره! 
چه زود رفتي، نميخواي ديگه شبا كنارت  تو بيمارستان بخوابم؟ تازه عادت كرده بودم....
منو ببخش.
روحت شاد 


+ نوشته شده در  2008/5/23ساعت 8:46  توسط علی  | 

به كجا مي رود اين..


مي دانم كه اتفاقي است كه افتاده ، مي دانم كه نبايد غصه بخورم اين بار خيلي فرق مي كند، امشب من بيشتر ترسيدم! مي دانم كه فقط بايد از خدا بخواهم اما او شايد مصلحت را در چيز ديگر بداند، اينكه وحشتتناك ترين صحنه زندگيم رو ديروز ديدم! از اين كه نار احت نباشم در عذابم ولي چه سود...! 

+ نوشته شده در  2008/5/17ساعت 22:35  توسط علی  | 

ضدحال


در آستانه بزرگ ترين ضد حال زندگيم قرار گرفتم!

+ نوشته شده در  2008/3/9ساعت 12:36  توسط علی  | 

خل!!


ديونه شدم از بس فكر كردم، بن بست ، بن بست ،بن بست ...
حالا قشنگترين چيزام هم عذاب آور شدن و من فراري!
چرا يكي به من نميگه خل شدم؟


+ نوشته شده در  2008/3/1ساعت 22:36  توسط علی  | 

عذاب


بعضي چيزها كه واسه همه لذت آوره و واسه تو از آرزوهات ، حالا اصلا احساس خوبي نيست و عذاب آور!

+ نوشته شده در  2008/2/23ساعت 22:57  توسط علی  | 

انسان بودن


ما هم دوست داريم جزء آدم ها باشيم، ما هم دوس داريم باشيم و وجود داشته باشيم!
بله،پيش مياد كه چوب بيشعوري استاد را هم بخوري ، پيش مياد كه بخاطر اون چوب استاد هاي ديگه رو هم بخوري! حرف بزني ميگن خفه شو ،اما اگه كس ديگه اي بگه مي گن :ااا ... باشه درست مي كنم ! اما تو .. بنا به دلايلي ...
همين ! مثلا بخاطر همين يه استاد معدلت مياد زير 17 خيلي هم زيرش فقط هم بخاطر همين ..بعد چون يه سري شرايط ديگه رو هم نداري حق هيچي ديگه رو هم نداري و عملا جز انسان هاي شريف محسوب نمي شوي!
بعد خيلي راحت ازت مي خوان فراموش كني،درستش هم همينه!اينا كه مهم نيست ....

+ نوشته شده در  2008/2/11ساعت 14:42  توسط علی  | 

کنترل پروژه(2)

همه چی فردا مشخص میشه! احتمالا حذفش می کنم! اول ترم به حذف هر درسی فکر کرده بودم به جز این!!|||کنترل پروژه های فناوری اطلاعات||||

پ.ن: دارم از یه مکان جدید دیگه هم تجربه کسب می کنم.!

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت 12:15  توسط علی  | 

چله!!


يلداي امسال فرق ميكنه ! همه چي هست! اما هيچي نداره !!جاي همه خاليه!امشب قرار نيست اتفاق خاصي بيفته!
يادش به خير قديما شبها سرمون و مي ذاشتيم تخت مي خوابيدم تا صبح بشه!! اما حالا اصلا شبها رو دوس ندارم ..ديگه روز و شب برام معني نداره ..امشب هم كه تموم نميشه ....خدايا شكرت!


پ.ن:(طولانيه!)
قبلا ا  تو بعضي فيلم ها(مثلا آخريش تو فيلم دكتر پژوهان) نشون مي داد كه طرف چقدر راحت  با افتادن به مصيبتها و مشكلات به خدا و عدالتش شك ميكنه!  اگه كمكش نمي كردن فاتحش خونده بود! اما الان ميفهمم كه تازه راحت تر از اون هم ميشه شك كرد!!مي گفتن اگه ايمانت ضعيف باشه و...
اما نمي دونم خدا با اونايي كه ايمان ندارن هم اين كارو مي كنه؟
ديروز تو اتوبوس بودم.. از اين جديدا!! راديو داشت دعاي عرفه زنده پخش ميكرد راننده هم صداشو بلند كرده بود، يكي دعا مي كرد  يكي گريه.. بقيه هم ناجور بغض كرده بودن .. كلا  صحنه استثنايي بود! اينو مي خوام بگم  اون وسط سخنرانه مي گفت:" ....خدا مي گه اگه زود مشكلاتتونو حل كنم مي رين  و منو باز فراموش مي كنين!!..." ولي  مگه...
خلاصه حالا منم شدم عين اون موضوع فيلم ها و منتظر معجزه و چه مي دونم يه چيزي كه وضعيت رو عوض كنه!

+ نوشته شده در  2007/12/21ساعت 19:36  توسط علی  | 

كنترل پروژه

نمی دونم اين درس و نمي فهمم يا استاد خوب درس نمي ده يا درسش سخته، يا من درس نمي خونم يا چون پروژه ام استارت نخورده ،يا چون نرم افزارشو بلد نيستم يا شايدم چون گروه ام 1 نفره س.

پ.ن:
يكي مشكلاتشو به طرفش ميگه تا با هم شريك بشن و حلشون كنن ، اينطوري هردوشن درگيرن و غمگين!
يكي نميگه تا طرفش هميشه خوشحال باشه و خودش باش و مشكلاتش!
يكي نمي تونه نگه!
يكي بيخودي بزرگش مي كنه تا طرفش ناراحت بشه!
يكي اصلا تو حال خودش نيست!
يكي بقيه اصلا براش مهم نيستند!
يكي اصلا تو اين فكر ها نيست،يعني اونقدر مو ضوع هست تا حواسشو پرت كنه!
يكي ميگه كه نفس هاش فقط به عشق تو هه!
يكي نمي دونم چه جوريه؟
و يكي حالش خوب نيست!!

+ نوشته شده در  2007/12/17ساعت 21:58  توسط علی  | 

آدم!

تو  هم انسان هستي تو هم نياز به استراحت داري، تو هم بايد بخوابي ! تو هم هستي!تو هم بايد داشته باشي!!

نتيجه مي گيريم تو انسان نيستي!

+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت 14:42  توسط علی  | 

بيمارستان گردي!

فاصله بين شون  ۵۰ متر بيشتر نيست اما كلي با هم فرق دارن.. هر كدوم از طرف يه نهادي ارئه مي شه يكي هيئت امنايي  اداره مي شه يكي از طرف يه نهاد قوي!.. يكي كلي امكانات  و دكتر خوب داره يكي هيچي نداره اينه عدالت اجتماعي !

بيمارستان امام حسين (ع) و بيمارستان شهيد هاشمي نژاد!

ديروز هم رفته بودم ملاقات يكي از دوستام تو بيمارستان آريا اون يه چيزي بين اينا بود!

+ نوشته شده در  2007/12/13ساعت 12:39  توسط علی  | 

هزاررنگ!

دارم می فهمم که "خواستن توانستن نیست"..چقدر به خودم تلقین کنم که کم نیاوردم؟ هیچی جواب نمیده ...چیکار کنم که بعضی چیز ها برام مهمه که نباید مهم باشه!...۳-۴ ماه پیش به خودم می گفتم:" نمی خوام بگم که کم آورم"..اما الان  فهمیدم که من سالهاست که کم آوردم...دبیرستان که بودم می گفتم هر کاری که میکنم....نباید به درسم لطمه بزنه..مشکلات نباید وارد درس و مشق بشه.. آخه هدفم این بود همه چیز برای نگه داشتن هدف! اما الان اصلا برام مهم نیست که مشروط بشم یا نشم! افت تحصیلی تو راهه .. اما ای کاش تموم شدنی بود !...با این همه آدم!! تلقینه که تنها نیستم!مشکلاتی که مال همه است تقسیم نمیشه!

امروز قرار بود در مورد موضوع مورد علاقم کنفرانس بدم.. موضوعی که بدون آمادگی هم می تونستم.اما اونقدر ضعیف شدم که نتونستم.. .!خیلی چیز ها رو دارم بیخیال میشم.سر کلاس های درس مثله یه بت می شینم!

هزاررنگی شدم!  هر جا میرم یه رنگی نشون میدم. هیجا خودم نیستم!فقط باید تظاهر کنم.!خودمم خسته شدم از تلقین از رنگارنگی نه دو رنگی!!

+ نوشته شده در  2007/12/10ساعت 23:5  توسط علی  | 

نانوشتني!!

چند روزه میخوام در مورد یه موضوعی مطلب بنویسم اما هردفعه پشیمون میشم..نمی دونم بعضی چیزا رو نمیشه نوشت یا درست نیست بنویسم ..اصلا نوشتنی هم نیست! سخته!روزهای سختیه و شبها!

معلوم نیست چند دقیقه بعد کجا باشم و چه احساسی داشته باشم.!ولی نمی ترسم برام دیگه عادی شده!

+ نوشته شده در  2007/12/8ساعت 22:44  توسط علی  | 

از تو ياد ميگيرم!

فكر كنم اينم كم آورده! داره خودشو تخليه ميكنه...كاش ما هم مي تونستيم هرچي داريم بريزيم بيرون!هرچي كي نه لااقل ذره اي..كاش ما هم تونستيم مثل كوه وايسيم... تخليه!..بعضي هاشون هرچند وقت يه بار اين كار و ميكنن،بعضي ها هم هميشه اين كارو مي كنن!خيلي هاشون هم آروم هستن،مثل دماوند...به قدري بزرگ هستن كه مي تونن همه جا رو ببينن ، و به قدري بزرگ تر هستن كه بااونا مي شه همه جا رو ديد...

+ نوشته شده در  2007/11/8ساعت 21:42  توسط علی  | 

حكم

سه حكم با سه نتيجه برابر در سه زمان متفاوت از سه شخص متفاوت،يعني تاسف،يعني هيچ پيشرفتي نكردي!
+ نوشته شده در  2007/10/31ساعت 21:27  توسط علی  | 

بازي احمقانه

بازي ، غير اينه كه يا به بازي بگيري يا به بازي گرفته بشي؟بازيم گروهيش خوب نيست .چون بعضي بازيگراش ديده نمي شن اما همون بازي دو نفرش خوبه چون حداقلش يه نفرش ديده مي شه! اگه كسي نمي فهمه اشكال نداره ..چون مونده تا بازيگر خوبي بشه! فكر كنين حداقل 7-8 نفر دارن با هم بازي ميكنن اوني كه ميسوزه نقش مهمي بازي نمي كنه نه؟ چون مي سوزه مي ره كنار! اما اگه دو نفره شه هر دوشون خوب ديده ميشن حتي اوني كه بازي نمي كنه!
لازم نيست كسي بدونه چي نوشتم.واسه خودم بود!
+ نوشته شده در  2007/10/26ساعت 11:47  توسط علی  | 

دل خسته

آروم و بي دردسر بود،سرش تو كار خودش،اما با همه صميمي،با همه دوست،با همه سنگ صبور،خودش تنها... آرزوهاش بزرگ،دست نيافتني...اما دلم نمي خواست بهش بگم:"اين ها در واقعيت وجود نداره" .آره نگفتم اما نه به اين خاطر كه غير ممكن وجود نداره چون نخواستم از دل خوشي هاش جدا شه،دل خوشي هاي دودي،كار نمي تونست بكنه،اما يه دل داشت دريايي،آسموني و خاكي...كاش مي شد به همه نشونش داد...كاش مي تونستن ببيننش
+ نوشته شده در  2007/10/11ساعت 23:11  توسط علی  | 

چهره مجهول

خوبه كه آدم اسم داشته باشه،اما خوب نيست كه ادما رو به اسم بشناسيم،يا حداقل كاري نكنيم كه ما رو به اسم بشناسند.. همون حكايت زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد...يا كاري نكنين كه دوست وقتي فهميد اسم چيه،ديگه نه ياري بشناسه،نه نامي ونه بخواد.

+ نوشته شده در  2007/10/6ساعت 22:29  توسط علی  | 

بازگشت

اون برگشته.. بدتر از قبل. این به لطف مملکت اسلامیه!
+ نوشته شده در  2007/8/9ساعت 19:3  توسط علی  | 

پول همه چیز است و نیست!

پول همه چیزه!درسته پول هم چیز نیست..  درست که اگه ببرم یه جای خوب  شاید بهتر بشه.. اما همه چیز دست خداست..درسته که همه چیز دست خداست...اما انسان مسول سرنوشت خویش است...درسته که انسان مسئول سرنوشت خویش است...اما تو کتاب معارف ها نوشته که بعضی چیز ها  سرنوشت رو عوض می کنه... دقیقا یادم نیست اما فک کنم صدقه و دعا جزء اوناست... دعا کنید! پول هیچی نیست! روز های عجیبیه... می خوریم و نمی خوابیم!به سخت تر از ایناش هم فک میکنم واقعا دردناکه و ناامید کننده!
+ نوشته شده در  2007/8/9ساعت 0:9  توسط علی  | 

من اگه پول داشتم!

من اگه پول داشتم...

من اگه پول داشتم...

من اگه پول داشتم...

من اگه پول داشتم می بردمش یه جای دیگه! یه جای بهتر!

+ نوشته شده در  2007/8/8ساعت 0:5  توسط علی  | 

آماده باش

 

هميشه آماده باش،هميشه اورژانسي،هميشه هراس از آينده،هميشه شاد،هميشه در روياي فردا،هميشه در كابوس فردا،تنهايي..خدا، خدا،خدا...ياد او تنها آرامش دهنده دل هاست.

+ نوشته شده در  2007/8/7ساعت 9:30  توسط علی  | 

زندگي دوباره

 

روز عجيبي بود!...الان خالي ام.

+ نوشته شده در  2007/8/2ساعت 22:9  توسط علی  | 

تنبیه؟

 

میگن واسه هر چیزی حکمتی گذاشته که ما نمی دونیم!..شاید هم تنبیه!

+ نوشته شده در  2007/7/30ساعت 0:15  توسط علی  | 

ریاضی 2

 

فردا مثل یه مرد میری امتحان میدی!

فردا از نداشته هات دفاع می کنی. از دستان خالیت...

همین!

+ نوشته شده در  2007/7/2ساعت 13:53  توسط علی  | 

انگار

 

گویا اوضاع کمی بهتر شده!

+ نوشته شده در  2007/4/22ساعت 23:37  توسط علی  | 

چند خط و صفحه

 

امشب چند خط مينويسم اگر چه هر كدوم هزار صفحه توضيح داره!

اول اينكه: منتظر موندن يك ويژگي دائمي براي انسان هاست...

دوم اينكه:بعضي چيز ها  متعلق به ما نيست...

سوم اينكه:تقصير من نيست تقصير تو هم نيست پس كار خداست.....

چهارم اينكه : كاش تفاوت ها احساس نمي شد....

پنجم اينكه:(اين يكي خودم نيست)... فرهاد جان خيلي چيزها هيچوقت بايد ديده نشن...خودت رو  هم هيچ وقت دست كم نگير!

 

+ نوشته شده در  2007/4/17ساعت 22:26  توسط علی  | 

کویر ها آباد شد سرزمین سبز ما کجاست؟

اه ...حالم به هم خورد از اين شهر هرت....

 يعني چي؟.... شهرداري. استانه . دارايي .بيمه و.....

فقط بلدن پول بگيرن... بعد ميگن واسه چي شهر ما زشته بافتش قديميه..به قول بابام به جاي اينكه  جايزه بدن  جريمه ميكنن... من نمي دونم اوني كه مي خواد  برج بسازه چقدر بايد بده.

حالا مي فهمم واسه چي شهر به اين بزرگي حتي يه دونه برج هم نداره.

واقعا حقشونه با اين شهر كثيف..اره واقعا حقمونه با اين كشو ر و اين بالا سري هامون.. با اين همه آشغال كه دور و برمونه..

شهرداري كه فقط بلده يه جارو پر كنه دوباره خالي كنه هي پر كنه هي خالي كنه....افتتاح 43 پروژه شهري در 9 عنوان  با اعتبار   49722500000ريال... پر كردن 4 چاله و خالي كردن انها 6/5 بار.. كندن گلها و كاشتن گلهايي ديگر ... بستن نخ به كنار فضاي شبز  كاري بس بزرگ براي جلو گيري از ورود حيوانات وحشي و گوسفندان چمن خوار در بيش از 3 پارك شهر.....

 اره ديگه اينجوري خرج ميشه... نه قانوني.. نه شرعي...

 پولي كه با كلي زحمت و عرق ريختن در اومده حالا بايد يهويي بره تو شكم يه مشت مفت خور.. من نمي دونم ادم اجازه نداره يه  متر ديوار تو خونش بسازه( اين چار ديواري اختياري نيست).

+ نوشته شده در  2007/4/6ساعت 21:9  توسط علی  | 

یکی به دادم برسه!

واي عجب غلطي كردما...نمي دونين دارم بيچاره ميشم. ا  همينجوري الكي دارم با زندگيم بازي مي كنما.. يكي يه چيزي بگه .. ديگه دارم ديونه ميشم من نمي خوام اينجوري باشم .. واقعا عجب غلطي كردم فكر نكرده تصميم گرفتم... تصميمي كه زندگيمو عوض ميكنه!

+ نوشته شده در  2007/3/31ساعت 23:14  توسط علی  | 

ضد حال

 

عیدی

منم دارم عیدی مو میگیرم تو این روزا ویروس اومده ..یه سرما خوردگی شدید

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/3/25ساعت 14:10  توسط علی  | 

قلب

 

اورژانس قلب

بخش قلب

+ نوشته شده در  2007/3/12ساعت 21:10  توسط علی  | 

....

 

 

وايسا دنيا من مي خوام پياده شم

 

 

.

+ نوشته شده در  2007/3/6ساعت 21:59  توسط علی  | 

باور نکن هرگز تو را باور کنند هرگز

اه....

.

.

.

۰.

.

.

....وقتی کسی ناامیدوارانه باورت نداره باید نبینیش؟

+ نوشته شده در  2007/2/27ساعت 16:14  توسط علی  | 

خراب

حالم بده....

اعصابم خورده..........خراب کردم

چی کار کنم؟.....

+ نوشته شده در  2007/1/14ساعت 14:44  توسط علی  | 

باز دلم...

باز دلم پر شده

مدت ها بود که خالی بود،مدت ها بود که محکم بود ،مدت ها بود که کسی جرات....

نمی دانم ،نمی دانم

همچنان تظاهر به ایستادگی می کنم....نمی دانم آخرش چه خواهد شد،آه....نمی دونین چه لذتی داره اگه فقط یه باردیده باشین،کاشمی شد اون یه بار دیگه تکرار بشه،کاش می شد ،

                                                  کاش می شد....

                                 کاش می شد تکرار بشه دوباره

                                                                  آن روز...... و آن لحظه. 

                                                                                           آن لحظه....

اینجا هیچکس نیست،

همچنان باید مبارزه کنم تا حداقل ببینم برای یکبار دیگر،

                                                               لااقل در این تنگ کوچک،

اه از تنگ کوچک، که هرچه باد است از این تنگ کوچک است .کاش پس از خالی شدنش،کاش پس از شکستنش!

ببینم امیدوارم!

                   امیدوارم...

+ نوشته شده در  2006/12/10ساعت 22:15  توسط علی  |