تبليغاتX
چشم شیدا

                     دوستان گلم وبلاگ را به آدرس زير انتقال دادم:
 

                                              www.egez.wordpress.com

دليلش رو هم همون جا نوشتم!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 21:22 توسط علی |


خوبه كه همين اول يه كاري ميكنن تا خيال ما رو راحت كنن ، همينجا حذف شيم بهتره تا اينكه بعدا كلي حرص بزنيم، ما كه بالاخره حذف شدني هستيم. احساس ميكنم مي تونم مربي تيم ملي بشم.. كي به كيه؟!

امروز يه لحظه تو شهر  گم شدم ،يعني گم كردم كه كجا برم ،اونم يه جايي كه قبلا رفته بودم ! اينجا بود كه به زيبايي تمام  موبايلو در آوردم و با اون نرم افزاري كه نقشه شهرو نشون مي ده راهمو پيدا كردم  و  خوشبختانه كارم به پليس و دفتر گم شدگان و اينا نكشيد..

پ.ن: چند وقته با هركي حرف مي زنم از دوستاي خوب م تعريف ميكنه و ..

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:55 توسط علی |


بالاخره بعد از مدت ها يه پايه ورزش پيدا شد،امشب رفتيم يه كم دويديم بعدش هم واليبال اوسكولي حال داد، قرار شده يه شب در ميون بريم يوووهاااا!

پ.ن: بعد از يه هفته استفاده از apple safari ديگه با هيچي ديگه حال نمي كنم نه فاير فاكس ،نه اوپرا ..هيچي فقط همين!


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:59 توسط علی |


ندارند ديگر احساسي دستهايش
گويي فصل ها نيز رنگ خود را باخته اند!
ديگر اميدي به ظهور احساس نمي كند،
و ديگر او هيچ آرزويي ندارد!
آيا مي شود؟

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:43 توسط علی |


- پرونده مختومه اعلام شد، به چه قيمتي مهم نيست، اينكه تو بايگاني بمونه يا نمونه هم مهم نيست.
- نياز به جهش احساس مي شود!
- بعد از 25 روز ديدين كامپيوترم خيلي خوشحالم كرد، مطمئنم درك نمي كنين!
- بي خوابي در شب اول!
- اينكه لحضه تحويل سال كجا بودم و چيكار مي كردم هم نمي توني تصور كني!
- ايجاد دلتنگي هم دو طرفه و هم دو جانبه و هم از دو سو .
- مي دونستم دوسم دارن ولي نه اين اندازه.
- و از فردا دانشگاه ، حالا ديگه يه بچه درس خون مثبت از همه چي بهتره!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 21:29 توسط علی |


آخر سالي بهانه اي شد تا چيزكي از دلك دوستان در آوريم بدين جهت در سالي كه گذشت:
- اگر كسي از من بدش آمد.
- اگر كسي دلش از حرف من گرفت.
- اگر كسي حرف هاي من او را رنجاند.
- اگر كسي بي توجهي مرا ديد.
- اگر كسي بي احترامي از من ديد.
- اگر كسي بي ادبي مر او را رنجاند.
- اگر كسي از قيافه من خوشش نيامد.
- اگر كسي مرا بر روي اعصاب خود ديد.
- اگر كسي حسادت مرا ديد.
- اگر كسي دروغ از من شنيد.
- اگر كسي از من بيشتر انتظار داشت.
- اگر كسي حرفي از من نشنيد!
- اگر كسي من ذهنش را آشفته كردم.
- اگر كسي نه از من شنيد.
- اگر كسي نه از من نشنيد.
  بباشد كه مرا ببخشايد!
       شايد ادامه داشته باشد...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:27 توسط علی |


 ...و خداوند به انسانها عقل داده است!
گاهي فك ميكنم  از اين نعمت خدادادي استفاده نمي كنم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 22:39 توسط علی |


بعضي وقت ها فك ميكنم واسه فرار از چيزي از چيزاي ديگه فرار ميكنيم!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:44 توسط علی |


چند وقت پيش به اين نتيجه رسيدم كه اين خودمم كه خودمو دوست ندارم، خيلي ها دوسم دارند، امروز فهميدم كه بازتر فكر كنم، و اين بازتري هيچ وقت متوقف نشه، بعد ميام به بن بست فكري مي رسم، بعد تصميم ميگيرم تا آزادي فكري ذهن و جسمم را مشغول كاراي ديگه كنم تا كمتر فك كنم، ذهن آزاد تر تفكر بهتر!
بعد...
ديروز به لطف باز هم يكي از دوستام با فردي آشنا مي شم كه خيلي هم فضاي افتخار دارد و ما را نيز سرشار!
بعد...
مقايسه نتايج امتحانات و ميزان درس خوندن دليل كافي ايجاد مي كنه كه نا اميد بشم ...يا اينكه بندازم گردن استاد...
بعد ...
احساس مي كنم كه در مرحله مهمي از زندگيم قرار گرفتم.. بعد مي فهمم كه مدت ها قبل در مرحله مهمي قرار داشتم بعد نتيجه مي گيرم كه در مرحله مهمي از زندگي قرار دارم هميشه!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 21:15 توسط علی |


اينكه وقتي امتحانات مي رسه اعتياد من به اينترنت گل مي كنه ، اينكه تا 4 روز تعطيل ميشم درس نخونيم شروع ميشه ، اينكه وقتي درسي رو نمي تونم بفهمم ولش مي كنم ، اينكه  تفريحات من معنايي نداره ، اينكه عذاب وجدان مي گيرم، اينكه كاراي عقب مونده دارم ، اينكه  احساس پوچي مي كنم ، اينكه ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 12:35 توسط علی |


وقتي برف مي بارد،وقتي شيشه عينكت را بخار مي گيرد، وقتي مي لرزي ،وقتي لرزيدن موبايلت را در جيبت حس نمي كني، وقتي اورا در خانه جا مي گذاري،وقتي بازي بچه ها را مي بيني، وقتي برف پارو مي كني، وقتي سردت مي شود،وقتي به زمين مي خوري،وقتي امتحان داري، وقتي چيزي بلد نيستي،وقتي زنجير مي بندي،وقتي آرزو هايت رنگ برف مي گيرد،وقتي قلبش به رنگ برف مي شود،وقتي كودك مي شود، وقتي زنده است و وقتي برف ميبارد وباز من به  بهار فكر مي كنم...

پ.ن:اين پروژه و گزارش نويسي هم اضافه به بقيه چيز ها شده ميگن بالا خره كه بايد  ياد بگيري!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 20:39 توسط علی |

او ديگر چيزي براي از دست دادن ندارد. او قرار بود درس بخواند حالا هم او قرار است درس بخواند اما فرقش در اين است كه او حالا بايد درس بخواند.
او دلسرد از ميان ترم ها ، اما او به حذف هيچ درسي فكر نمي كند چون برايش مهم نيست كه درسي را بيفتد يا نيفتد، اما براي او مهم است كه ترم بعد درس افتاده را با چه كسي بر دارد گرچه او حق انتخاب ندارد.
باز او در انديشه اين است كه زمستان به پايان خواهد رسيد .اما او نگران است كه اگر در زمستان برف نيايد بهار زيبايي نخواهيم داشت!!

پ.ن:برف امروز اصلا قشنگ نبود! اي زيبا پسند!!

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:50 توسط علی |

زمستون به من خيلي چيزها ياد داده، از همه فصل ها بيشتر دوسش دارم ، دليل زياد داره: چون كه بعدش بهاره! چون زود تموم ميشه! چون هميشه اين اميد هست كه بعدش يه چيز تازه داره مياد ! از من بپرسن  ميگم سمبل اميده! دوسش دارم چون سرده!دوسش دارم چون خيلي ها تابستون گرم و دوس دارن!

زمستان تمام خواهي شد اما هميشه انتظارت را خواهم كشيد من!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:51 توسط علی |

 امروز يه سمينار به اسم ساختمان هاي هوشمند با ارائه آقاي مهندس تهراني  برگزار شد كه ما هم به عنوان  يك دانشجویIT  شركت كرديم . اگرچه بحث اون قدر باز نشد تا پاي كاربرد هاي IT و سط بياد اما در كل مفيد بود. بعدش هم تو كنفرانس يكي از بچه هاي IT شركت كردم كه اصلا خوب نبود . در مورد انبار داده بود  كه اصلا مفيد نبود ،تنها چيزي كه ياد گرفتم اين بود كه اونجوري كنفرانس ندم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:1 توسط علی |

 امروز وبلاگم يه ساله شد! سال وبلاگي خيلي دير مي گذره ... یه زمانی موش ازمایشگاهی بودیم ..بعدش رفتیم  تو کار پيانو هميشه هم به ديروز و امروز گير ميدم.شيفته مولانام.خدا رو هم دوست دارم.

 تو اين يه سال ازاستادي كه بليط مي فروشه گفتم. از كويري كه اباد شده ولي سبزي هاش رفته گفتم وخيلي چيزاي ديگه ..كلي هم چرت و پرت كه كسي چيزي نمي فهميد گفتم.ولي خيلي چيزا ياد گرفتم. حالا ديگه egez یه سالشه.. حالا دیگه اون یکی از دوستای خوب منه!خیلی هم به من نزدیک شده.!به جان شاسخین!!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:51 توسط علی |

 چند وقت بود دنبال راه حل می گشتم .تا اینکه  فهمیدم اول باید بدونم مشکل از کجاست تا بهترین راه حل رو پیدا کنم. که اونم کار سختی بود! الان یه فهرست در آوردم که همشون با فعل نکن تموم می شن..یعنی فهرستی از کارهایی که نباید بکنم. شاید اینجوری تازه بفهمم مشکل از کجاست!

پی نوشت:اون قدر این بچه ها گفتند تا خودمم  باورم شد که خنگم!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:28 توسط علی |


موجودي كه فقط پول خرج ميكند، هيچ يك از تلاش هاي او نتيجه نمي دهد،كار مفيدي انجام نمي دهد ونمي خواهد هم انجام دهد..اين روزها بدجوري بد شانس شده است... ودر حال ترك بعضي كارهاست و از بعضي كارهاي ديگران خوشش نمي آيد..اين روز ها به شدت عصباني مي شود و ...

پي نوشت:
يه عده كارشون اين شده  كه آمار بقيه رو بگيرن آمار منم رو هم مي خواد در بياره...  خواستم ولي نتونستم بفهمونم كه اين كار درست نيست و خيلي زشته!امشب كلاس آمار داشتيم..!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 22:14 توسط علی |

بعد يه هفته سنگين، يه هفته كه هر دفعه اومدم معادلات بخونم يه عاملي مزاحم بود. انگار قرار نبود من معادلات بخونم انگار قرار نبود به عهدم وفا كنم(قرار بود اين ترم بچه درسخوني بشم)...هفته اي كه براي اولين  بار از كلاس اخراج شدم...اونم از سوي استاد حل تمرين ... اشتباه از من بود ، فكر مي كردم هر كسي، هر كسي حداقل يه ذره شعور داره اما اون بچه تر از اين حرفها.. هر كسي استحقاق احترام ندارد! ..آخرشم امتحان معادلات افتضاح به بار آورد..آوردم!

كنترل پروژه هم تك،تك ديگه بايد كنار اومد!اومدم!
چهارشنبه شكاك! وقتي آدم نمي دونه باشه يا نباشه؟لطفا بفهمونين!
پنج شنبه شكاك!وقتي آدم منظور كسي رو نمي فهمه!
پنج شنبه شب! همبازي دردسر ساز مي شود!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:13 توسط علی |

گاهي به گذشته برگشتن بد نيست،حتي اگه خاطرات بدي داشته باشي..ديروز همبازي دوران بچه گيم رو ديدم،هنوزم صميمي،هنوزم مثل قديما هم بازي...ولي  هيچ كدوممون اون آدمهاي سابق نبوديم..هردومون خيلي عوض شده بوديم...
تاثير محيط!انتخاب مسير!!

قالب قبلی هم مشکل داشت دوباره همین قالب رو انتخاب کردم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 22:6 توسط علی |

امروز چند تا يادگاري گذاشتم كه واسه نسل هاي بعدي  يادگاري مي مونه...دست خطي داشتيم واسه خودمون،آرتوش خوش خط تر بود...كاري كه كرديم شايد بعضي ها  بهش بوسه بزنن ..بعضي ها هم شايد لعنتمون كنن... فكر مي كرديم كار آسونيه اما سخت بود  لااقل5 تا خراب كردم  شرقا شمالا غربا جنوبا...يه چيزي شبيه سندكوير لوت...
فقط سند ننوشته بودم كه اونم ياد گرفتيم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 23:3 توسط علی |

 

می دونم که باید برم دنبال یه کاری که نون و آب بشه برام. اما بلد نیستم...یاد ندارم این کا رو بکنم.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 16:33 توسط علی |

روزي كه پر شد تا افطار،
ديگه كسي گير نميده بچه تو چرا خونه جمع نميشي، حالا ديگه همه  كار ميكنم. روزم مال مردم بود .. مردم ،نه ملت...تمام روز صبحي كه كار يه ملت  رو راه انداختيممممممم .نه انداختند. ما هم يه كاري كرديم.. ولي با حال بود .. ما هم داشتيم نقش ايفال مي كرديم....تلفن ها هم امروز مال  ملت بود ..  راه انداختن...امروز تاز ه بعد از ظهر هم معلوم شد كه  اونقدر يه بچه مي تونه با ارزش باشه كه ملت كارشون رو واسش 3-4 ساعت به تاخير بندازن.. فقط واسه ملت.. اصلان خسته نيستم.. بعد از ظهر برده  يكي ديگه.. بازم حال داد .. جاتون خالي... ملت تابلو هم ميان گير ميدن...
دانشجوي ITجديد هم ملاقات كرديم...يكي .. دوتا.. سه تا.. 10 تا .. نه بيشتر هفتاد و اندي.. تازه بازم تو راهند.. .. هشتادو ششي .. اك اك...
ملت دپرس... دلوم به حالشون سوخت... به بهترين نقطه دانشكده (اتاق مدير گروه) مي گفت: عجب دانشگاهي.. بقيه شو ببيني... دلوم به حالش سوخت... چون داشت دنبال استاد خوب ميگشت.. يه ترم اولي...  به قول آرتوش سوال تستي مي پرسيد...اون يكي دنبال سرويس دانشگاه بود...
بنده خدا فكر ميكرد ما آدم حسابي هستيم.... فردا كه دو روز بچه مدرسه اي بشي... يه گردي تو دانشگاه بزني مي فهمي  كه ما هيچي هستيم و هيچكي!
ملت ترسناك هم داشتيم ،ولي نترسيدم.
 دوست داشتم امروزه رو كه شده روزم قبول ميشد اما فك نمي كنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:34 توسط علی |

 

خدايا!
تو را سپاس ،تو را سپاس كه مرا به جاي رساندي كه قلم بدست گيرم،جسارت كنم و از تو بنويسم.
تو را سپاس،كه مرا بي نياز گرداندي، اما مرا نياز است به تو تمام.
خدايا!
مرا ببخش،هرگاه كه مشكلي كوچك يا بزرگ دارم يادي از تو ميكنم، تو را مي خوانم اندكي و از تو مي خواهم ياري و  تو با تمام فضل خود مرا ياري مي رساني،و هرگاه كه ندارم مشكلي تو را فراموش ميكنم،هميشه انتظار اينكه همه چيز به من دهي دارم اما از داده هايت تشكر نمي كنم،هرچند كه تو به تشكر  من نيازي نداري.
خدايا!
مرا ببخش اگر گاهي گفتم : چرا به من ندادي،خدا تو به من همه چيز داده اي،همه چيز من از توست.
خدايا،مرا از مرگ ترسي،اما نه از خود،عطاي صبر از تو.
خدايا،شايد اگر مشكلي نداشتم،شايد اگر مشكلم حل كني، تو را فراموش كنم،خدايا مرا كاري كن تا هميشه به ياد تو باشم.
خدايا!
خدايا كفر نمي گويم،آنقدر سيه دل شده ام كه تو مرا تنها بذاري و ياري ام نكني،نه من كفر نمي گويم در كنارم هستي هميشه.
خدايا!
خديا ،علي اكبر هيچ نخواست مگر خشنودي تو،هيچ نخواست جز بخشش تو،جز اينكه او را فراموش نكني،جز اينكه او جسارت مي كند و از تو باز خواسته دارد،خدايا او باز همه چيز از تو مي خواهد.
خدايا مرا احساسي عطا كن تا تو را از ته دل بگويم:دوستت دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:0 توسط علی |

 

دوستان خوب توي زندگي هميشه مايه پيشرفت اند. منم از اين قاعده مستثني نبودم،هميشه دوستان خوبي در كنارم بودن،الان هم كم نيستند حالا يه عده شون دوره اي بودن و  يه عده هم دائمي ،اما الان يكي هست كه روي همه شو نو كم كرده ،واقعا نمي دونم چه جوري زحماتشو جبران كنم. آرزو مي كنم  اونقدر بي نياز بشه كه نياز به جبران كسي نداشته باشه . اون واقعا روح بزرگي داره...
خيلي وقت بود كه هيچكي اينجوري بهم لطف نكرده بود، منو ياده وطن ميندازه..اونجا همه اينجوري اند.. از جنس او .. دلم براشون تنگ شده .. واسه همشون..
از او ياد ميگيرم... همه چيز را!
حالا ديگه واقعا دفتر خاطرات شده .. ولي اين پست واقعا ارزشش رو داشت.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 20:17 توسط علی |

 

 مي فرارم از چنگ ماشيني آفتاب،از سطح سيماني فردا،مي پناهم به خاك،به خاكي كه عجين شده با گرد،خاكي كه ديگر بوي خاك نمي دهد! اما جا پاي مردان بزرگ هنوز باقيست...مي روم اما نه به جايي كه كسي انديشه كند مرا،به جايي كه عذاب است و عذاب است و عذاب...

اما كورسويي از فرسنگ ها آن طرف تر...فرسنگ ها تر...به چشم ميرسد،اميدي ،آرزويي كه ستاره سهيل! مي كند هيچ را، تو خود خواستي تا ارزش انديشه شدن باشي حتي براي موجي از هفته ها، براي روزها، حتي ساعات...لذت بخش است و لبريز از انتظار!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:31 توسط علی |

 

سريع برم سر اصل مطلب:اونايي كه استاد بودن من را در برنامه نويسي،حال من استاد شدم آنها را در ساختمان گسسته..با اينكه خيلي بيشتر از من بارشونه .. با اينكه ترم 5-6 نرم افزار  و استادي ...با اينكه شاگرد توربو...اما  بار اولشون كه گسسته بر داشتن، به هر حال خوشحال شدم كه جبران كردم لذت ياري يافتم...احساس  دوستان خوب ،البته اين يكي كه وافعا محشره،دوست خوب كم ندارم ،خدار وشكر ... اول تابستوني  با اون ماجراي بهونه خواستگاري من و تو و او  و مامان و مامانت و مامانش.. بعدش كه يكي از دوستان ،انتهاي رفاقت رو بهم ثابت كرد... اين يكي رو واقعا نمي دونم چه جوري جبران كنم، اما يه روزي حتما!

كمتر خودتو ببين!

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:7 توسط علی |

 

پيانو دوس كوچولو،پيانو يارتنهايي،پيانو رفع بيكاري،پيانو تام وجري،پيانوكخ ريختن،پيانوهركي بياد،پيانو سنتور،پيانو موش وگربه،پيانو ما سه تا ،پيانو هركي هست،پيانو سركار، پيانو چايي بخور،پيانو گوش بنواز،پيانو ما نه نفر، پيانو دوست جديد،پيانو تابستون،پيانو فناوري اطلاعات،پيانو صادق،پيانو آوا،پيانو نوازش،پيانو سياه وسفيد ،پيانو سنتور مهتابي،پيانو دانشجو،پيانو معلم،پيانو اتوبوس، پيانو يار رفتني،پيانو يادگاري،پيانو 12،پيانو كجايي؟ پيانو ادامه داره، پيانو نه همه چيز!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:44 توسط علی |

 

نمي دونم نوشتن اين مطلب كار درستيه يا نه، پرده آبروي بندگان به گناه فاحش ندرد،منظور گناه نيست..شايد كار كردن باشه،حداقلش اينه كه به خودم بفهمونم كه كار كردن عار (؟)نيست...حتي اگه استاد دانشگاه باشي ،حتي اگه تو يه رشته سخت درس خونده باشي ،حتي اگه تو دكه بليط فروشي كار كني!...اينجا ايران است..شايد يراي رهاي از بيكاري باشه...ولي خوب خداييش خيلي مرده.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 22:1 توسط علی |

 

فصل امتحانات رسيده البته همه امتحاناتشون تموم شده به غير ما كه هنوز شروع نشده دانشگاه ازادييم ديگه!باز ترس اينكه درسي رو نيفتم ازم داره يه بچه درسخون مي سازه.... نه خرخون نه.. من نيم ساعت كه درس ميخونم ديگه چيزي نمي فهمم و...از همه بدتر اين رياضي 2 ترسناكه البته بقيه هم كم وحشتناك نيست.. اما اين يكي واقعا خطرناكه حسن!

بي خيال!

در به در دنبال پر كردن اوقات فراقت تابستونم تا مثه سالهاي گذشته به بطالت نگذره يادم نمي ياد تو اين 19 تابستون گذشته تو يكي شون هم كه شده يه كار مفيدي كرده باشم هرسال ميگيم يه كلاسي ،كاري ..بكنيم اماهميشه علاف بودم..البته جوونتر  كه بوديم يادم مياد يه يكي دوسالي كار كرديم ،اما ازش هم هيچيش برام نموند،  نه هنرش،نه پولش(دروغ چرا پول هنگفتي گيرمون اومد...اووووو) ولي آخرش هم افسردگي گرفتم!تابستون پارسالم كه بلهههه...اين جوري گذشت كه تا آخر تير تو شوك كنكور بودم  ،تو مرداد هم اينور ،اونور واسه علافي احضار مي شديم، اما شهريور پارسال رو به هيچي نمي دم به جرات مي تونم بگم  : بهترين روزهاي زندگيم بود تو يه دنياي ديگه بودم ،شايد هيچ وقت 13و14 شهريور85 رو فراموش نكنم براي اولين وتنهاترين بار تو عمرم يه نصفه و نيمه سورپريز شدم!

اوه .. ببين از كجا به كجا رسيديم .. بله ،وقتي ادم مطللب گير نياره ،مجبوره همين چرت و پرت ها رو تف بده...

به هر حال اگه فكري واسه پر كردن تابستونتون دارين ، ما رو بي خبر نذارين. البته  اين جيبه هم خاليه!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 23:1 توسط علی |

 

واقعا چرا؟

بارها پيش اومده که مي خواستي يه کاري رو ديگه نکني اما کردي  وهي تکرار کردي.. هردفعه مي گي  ديگه مي زارم کنار.. اما نمي توني اين نشون از اراده ضعيف تو داره...درسته به چيز هاي ديگه هم بستگي داره .محيط.ابزار . امکانات... اما بازهم بسته به اراده توست...

بگذريم!

گاهي اوقات شرايط يه جوري مي شه که عوض ميشي اين شرايط رو محيط ايجاد ميکنه شايد هم اطرافيانت. دوستان... شايد از تغييرات راضي باشي..شايد گوشه نشيني اختيار کني ..شايد هم آدم ديگه اي بشي..آدم ديگه اي شدي باور کن..

توبزرگ شدي........هميشه دوستاني انتخاب مي کني که از تو سرترند..به سختي بالاخره مي توني با اونا دوست بشي..پيشرفت مي کني چون اونا از تو بهترند و شايد اونا رو پشت سر بگذاري..و روزي شايد فراموششان کني..به محض پيشرفت دوستانت از تو ناراضي مي شوند!  مگه تو چي هستي!

امروز تو ديگري هستي باور کن!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 23:26 توسط علی |