تبليغاتX
چشم شیدا

چشم شیدا

www.1itman.com

وبلاگ جديد

+ نوشته شده در  2009/1/28ساعت 12:28  توسط علی  | 

انتقال وبلاگ


                     دوستان گلم وبلاگ را به آدرس زير انتقال دادم:
 

                                              www.egez.wordpress.com

دليلش رو هم همون جا نوشتم!

+ نوشته شده در  2008/6/4ساعت 21:22  توسط علی  | 

متسو ي خوشحال


خوبه كه همين اول يه كاري ميكنن تا خيال ما رو راحت كنن ، همينجا حذف شيم بهتره تا اينكه بعدا كلي حرص بزنيم، ما كه بالاخره حذف شدني هستيم. احساس ميكنم مي تونم مربي تيم ملي بشم.. كي به كيه؟!

امروز يه لحظه تو شهر  گم شدم ،يعني گم كردم كه كجا برم ،اونم يه جايي كه قبلا رفته بودم ! اينجا بود كه به زيبايي تمام  موبايلو در آوردم و با اون نرم افزاري كه نقشه شهرو نشون مي ده راهمو پيدا كردم  و  خوشبختانه كارم به پليس و دفتر گم شدگان و اينا نكشيد..

پ.ن: چند وقته با هركي حرف مي زنم از دوستاي خوب م تعريف ميكنه و ..

+ نوشته شده در  2008/6/2ساعت 22:55  توسط علی  | 

دو


بالاخره بعد از مدت ها يه پايه ورزش پيدا شد،امشب رفتيم يه كم دويديم بعدش هم واليبال اوسكولي حال داد، قرار شده يه شب در ميون بريم يوووهاااا!

پ.ن: بعد از يه هفته استفاده از apple safari ديگه با هيچي ديگه حال نمي كنم نه فاير فاكس ،نه اوپرا ..هيچي فقط همين!


+ نوشته شده در  2008/5/15ساعت 22:59  توسط علی  | 

هيچ


ندارند ديگر احساسي دستهايش
گويي فصل ها نيز رنگ خود را باخته اند!
ديگر اميدي به ظهور احساس نمي كند،
و ديگر او هيچ آرزويي ندارد!
آيا مي شود؟

+ نوشته شده در  2008/4/22ساعت 18:43  توسط علی  | 

برداشت اول


- پرونده مختومه اعلام شد، به چه قيمتي مهم نيست، اينكه تو بايگاني بمونه يا نمونه هم مهم نيست.
- نياز به جهش احساس مي شود!
- بعد از 25 روز ديدين كامپيوترم خيلي خوشحالم كرد، مطمئنم درك نمي كنين!
- بي خوابي در شب اول!
- اينكه لحضه تحويل سال كجا بودم و چيكار مي كردم هم نمي توني تصور كني!
- ايجاد دلتنگي هم دو طرفه و هم دو جانبه و هم از دو سو .
- مي دونستم دوسم دارن ولي نه اين اندازه.
- و از فردا دانشگاه ، حالا ديگه يه بچه درس خون مثبت از همه چي بهتره!

+ نوشته شده در  2008/4/4ساعت 21:29  توسط علی  | 

اگر كسي...


آخر سالي بهانه اي شد تا چيزكي از دلك دوستان در آوريم بدين جهت در سالي كه گذشت:
- اگر كسي از من بدش آمد.
- اگر كسي دلش از حرف من گرفت.
- اگر كسي حرف هاي من او را رنجاند.
- اگر كسي بي توجهي مرا ديد.
- اگر كسي بي احترامي از من ديد.
- اگر كسي بي ادبي مر او را رنجاند.
- اگر كسي از قيافه من خوشش نيامد.
- اگر كسي مرا بر روي اعصاب خود ديد.
- اگر كسي حسادت مرا ديد.
- اگر كسي دروغ از من شنيد.
- اگر كسي از من بيشتر انتظار داشت.
- اگر كسي حرفي از من نشنيد!
- اگر كسي من ذهنش را آشفته كردم.
- اگر كسي نه از من شنيد.
- اگر كسي نه از من نشنيد.
  بباشد كه مرا ببخشايد!
       شايد ادامه داشته باشد...

+ نوشته شده در  2008/3/11ساعت 22:27  توسط علی  | 

عقل


 ...و خداوند به انسانها عقل داده است!
گاهي فك ميكنم  از اين نعمت خدادادي استفاده نمي كنم.

+ نوشته شده در  2008/3/10ساعت 22:39  توسط علی  | 

فرار


بعضي وقت ها فك ميكنم واسه فرار از چيزي از چيزاي ديگه فرار ميكنيم!

+ نوشته شده در  2008/3/8ساعت 22:44  توسط علی  | 

بن بست


چند وقت پيش به اين نتيجه رسيدم كه اين خودمم كه خودمو دوست ندارم، خيلي ها دوسم دارند، امروز فهميدم كه بازتر فكر كنم، و اين بازتري هيچ وقت متوقف نشه، بعد ميام به بن بست فكري مي رسم، بعد تصميم ميگيرم تا آزادي فكري ذهن و جسمم را مشغول كاراي ديگه كنم تا كمتر فك كنم، ذهن آزاد تر تفكر بهتر!
بعد...
ديروز به لطف باز هم يكي از دوستام با فردي آشنا مي شم كه خيلي هم فضاي افتخار دارد و ما را نيز سرشار!
بعد...
مقايسه نتايج امتحانات و ميزان درس خوندن دليل كافي ايجاد مي كنه كه نا اميد بشم ...يا اينكه بندازم گردن استاد...
بعد ...
احساس مي كنم كه در مرحله مهمي از زندگيم قرار گرفتم.. بعد مي فهمم كه مدت ها قبل در مرحله مهمي قرار داشتم بعد نتيجه مي گيرم كه در مرحله مهمي از زندگي قرار دارم هميشه!

+ نوشته شده در  2008/2/25ساعت 21:15  توسط علی  | 

اعتياد


اينكه وقتي امتحانات مي رسه اعتياد من به اينترنت گل مي كنه ، اينكه تا 4 روز تعطيل ميشم درس نخونيم شروع ميشه ، اينكه وقتي درسي رو نمي تونم بفهمم ولش مي كنم ، اينكه  تفريحات من معنايي نداره ، اينكه عذاب وجدان مي گيرم، اينكه كاراي عقب مونده دارم ، اينكه  احساس پوچي مي كنم ، اينكه ...
+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت 12:35  توسط علی  | 

وقتي برف مي بارد


وقتي برف مي بارد،وقتي شيشه عينكت را بخار مي گيرد، وقتي مي لرزي ،وقتي لرزيدن موبايلت را در جيبت حس نمي كني، وقتي اورا در خانه جا مي گذاري،وقتي بازي بچه ها را مي بيني، وقتي برف پارو مي كني، وقتي سردت مي شود،وقتي به زمين مي خوري،وقتي امتحان داري، وقتي چيزي بلد نيستي،وقتي زنجير مي بندي،وقتي آرزو هايت رنگ برف مي گيرد،وقتي قلبش به رنگ برف مي شود،وقتي كودك مي شود، وقتي زنده است و وقتي برف ميبارد وباز من به  بهار فكر مي كنم...

پ.ن:اين پروژه و گزارش نويسي هم اضافه به بقيه چيز ها شده ميگن بالا خره كه بايد  ياد بگيري!

+ نوشته شده در  2008/1/8ساعت 20:39  توسط علی  | 

او

او ديگر چيزي براي از دست دادن ندارد. او قرار بود درس بخواند حالا هم او قرار است درس بخواند اما فرقش در اين است كه او حالا بايد درس بخواند.
او دلسرد از ميان ترم ها ، اما او به حذف هيچ درسي فكر نمي كند چون برايش مهم نيست كه درسي را بيفتد يا نيفتد، اما براي او مهم است كه ترم بعد درس افتاده را با چه كسي بر دارد گرچه او حق انتخاب ندارد.
باز او در انديشه اين است كه زمستان به پايان خواهد رسيد .اما او نگران است كه اگر در زمستان برف نيايد بهار زيبايي نخواهيم داشت!!

پ.ن:برف امروز اصلا قشنگ نبود! اي زيبا پسند!!

+ نوشته شده در  2008/1/6ساعت 13:50  توسط علی  | 

زير سايه خورشيد!

زمستون به من خيلي چيزها ياد داده، از همه فصل ها بيشتر دوسش دارم ، دليل زياد داره: چون كه بعدش بهاره! چون زود تموم ميشه! چون هميشه اين اميد هست كه بعدش يه چيز تازه داره مياد ! از من بپرسن  ميگم سمبل اميده! دوسش دارم چون سرده!دوسش دارم چون خيلي ها تابستون گرم و دوس دارن!

زمستان تمام خواهي شد اما هميشه انتظارت را خواهم كشيد من!

+ نوشته شده در  2008/1/3ساعت 22:51  توسط علی  | 

خانه هوشمند!

 امروز يه سمينار به اسم ساختمان هاي هوشمند با ارائه آقاي مهندس تهراني  برگزار شد كه ما هم به عنوان  يك دانشجویIT  شركت كرديم . اگرچه بحث اون قدر باز نشد تا پاي كاربرد هاي IT و سط بياد اما در كل مفيد بود. بعدش هم تو كنفرانس يكي از بچه هاي IT شركت كردم كه اصلا خوب نبود . در مورد انبار داده بود  كه اصلا مفيد نبود ،تنها چيزي كه ياد گرفتم اين بود كه اونجوري كنفرانس ندم.

 

+ نوشته شده در  2007/12/12ساعت 23:1  توسط علی  | 

هم روز دانشجو هم روز egez!

 امروز وبلاگم يه ساله شد! سال وبلاگي خيلي دير مي گذره ... یه زمانی موش ازمایشگاهی بودیم ..بعدش رفتیم  تو کار پيانو هميشه هم به ديروز و امروز گير ميدم.شيفته مولانام.خدا رو هم دوست دارم.

 تو اين يه سال ازاستادي كه بليط مي فروشه گفتم. از كويري كه اباد شده ولي سبزي هاش رفته گفتم وخيلي چيزاي ديگه ..كلي هم چرت و پرت كه كسي چيزي نمي فهميد گفتم.ولي خيلي چيزا ياد گرفتم. حالا ديگه egez یه سالشه.. حالا دیگه اون یکی از دوستای خوب منه!خیلی هم به من نزدیک شده.!به جان شاسخین!!

+ نوشته شده در  2007/12/7ساعت 13:51  توسط علی  | 

اين مشكل از كجاست؟

 چند وقت بود دنبال راه حل می گشتم .تا اینکه  فهمیدم اول باید بدونم مشکل از کجاست تا بهترین راه حل رو پیدا کنم. که اونم کار سختی بود! الان یه فهرست در آوردم که همشون با فعل نکن تموم می شن..یعنی فهرستی از کارهایی که نباید بکنم. شاید اینجوری تازه بفهمم مشکل از کجاست!

پی نوشت:اون قدر این بچه ها گفتند تا خودمم  باورم شد که خنگم!!!

+ نوشته شده در  2007/12/3ساعت 14:28  توسط علی  | 

اندر احوالات ما


موجودي كه فقط پول خرج ميكند، هيچ يك از تلاش هاي او نتيجه نمي دهد،كار مفيدي انجام نمي دهد ونمي خواهد هم انجام دهد..اين روزها بدجوري بد شانس شده است... ودر حال ترك بعضي كارهاست و از بعضي كارهاي ديگران خوشش نمي آيد..اين روز ها به شدت عصباني مي شود و ...

پي نوشت:
يه عده كارشون اين شده  كه آمار بقيه رو بگيرن آمار منم رو هم مي خواد در بياره...  خواستم ولي نتونستم بفهمونم كه اين كار درست نيست و خيلي زشته!امشب كلاس آمار داشتيم..!

 

+ نوشته شده در  2007/11/29ساعت 22:14  توسط علی  | 

باور نكن تنهاييت را!

بعد يه هفته سنگين، يه هفته كه هر دفعه اومدم معادلات بخونم يه عاملي مزاحم بود. انگار قرار نبود من معادلات بخونم انگار قرار نبود به عهدم وفا كنم(قرار بود اين ترم بچه درسخوني بشم)...هفته اي كه براي اولين  بار از كلاس اخراج شدم...اونم از سوي استاد حل تمرين ... اشتباه از من بود ، فكر مي كردم هر كسي، هر كسي حداقل يه ذره شعور داره اما اون بچه تر از اين حرفها.. هر كسي استحقاق احترام ندارد! ..آخرشم امتحان معادلات افتضاح به بار آورد..آوردم!

كنترل پروژه هم تك،تك ديگه بايد كنار اومد!اومدم!
چهارشنبه شكاك! وقتي آدم نمي دونه باشه يا نباشه؟لطفا بفهمونين!
پنج شنبه شكاك!وقتي آدم منظور كسي رو نمي فهمه!
پنج شنبه شب! همبازي دردسر ساز مي شود!

+ نوشته شده در  2007/11/15ساعت 23:13  توسط علی  | 

هم بازی

گاهي به گذشته برگشتن بد نيست،حتي اگه خاطرات بدي داشته باشي..ديروز همبازي دوران بچه گيم رو ديدم،هنوزم صميمي،هنوزم مثل قديما هم بازي...ولي  هيچ كدوممون اون آدمهاي سابق نبوديم..هردومون خيلي عوض شده بوديم...
تاثير محيط!انتخاب مسير!!

قالب قبلی هم مشکل داشت دوباره همین قالب رو انتخاب کردم.

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 22:6  توسط علی  | 

اثر تاريخي

امروز چند تا يادگاري گذاشتم كه واسه نسل هاي بعدي  يادگاري مي مونه...دست خطي داشتيم واسه خودمون،آرتوش خوش خط تر بود...كاري كه كرديم شايد بعضي ها  بهش بوسه بزنن ..بعضي ها هم شايد لعنتمون كنن... فكر مي كرديم كار آسونيه اما سخت بود  لااقل5 تا خراب كردم  شرقا شمالا غربا جنوبا...يه چيزي شبيه سندكوير لوت...
فقط سند ننوشته بودم كه اونم ياد گرفتيم!
+ نوشته شده در  2007/10/15ساعت 23:3  توسط علی  | 

نون و آب

 

می دونم که باید برم دنبال یه کاری که نون و آب بشه برام. اما بلد نیستم...یاد ندارم این کا رو بکنم.

+ نوشته شده در  2007/10/5ساعت 16:33  توسط علی  | 

هيچي و هيچكي!

روزي كه پر شد تا افطار،
ديگه كسي گير نميده بچه تو چرا خونه جمع نميشي، حالا ديگه همه  كار ميكنم. روزم مال مردم بود .. مردم ،نه ملت...تمام روز صبحي كه كار يه ملت  رو راه انداختيممممممم .نه انداختند. ما هم يه كاري كرديم.. ولي با حال بود .. ما هم داشتيم نقش ايفال مي كرديم....تلفن ها هم امروز مال  ملت بود ..  راه انداختن...امروز تاز ه بعد از ظهر هم معلوم شد كه  اونقدر يه بچه مي تونه با ارزش باشه كه ملت كارشون رو واسش 3-4 ساعت به تاخير بندازن.. فقط واسه ملت.. اصلان خسته نيستم.. بعد از ظهر برده  يكي ديگه.. بازم حال داد .. جاتون خالي... ملت تابلو هم ميان گير ميدن...
دانشجوي ITجديد هم ملاقات كرديم...يكي .. دوتا.. سه تا.. 10 تا .. نه بيشتر هفتاد و اندي.. تازه بازم تو راهند.. .. هشتادو ششي .. اك اك...
ملت دپرس... دلوم به حالشون سوخت... به بهترين نقطه دانشكده (اتاق مدير گروه) مي گفت: عجب دانشگاهي.. بقيه شو ببيني... دلوم به حالش سوخت... چون داشت دنبال استاد خوب ميگشت.. يه ترم اولي...  به قول آرتوش سوال تستي مي پرسيد...اون يكي دنبال سرويس دانشگاه بود...
بنده خدا فكر ميكرد ما آدم حسابي هستيم.... فردا كه دو روز بچه مدرسه اي بشي... يه گردي تو دانشگاه بزني مي فهمي  كه ما هيچي هستيم و هيچكي!
ملت ترسناك هم داشتيم ،ولي نترسيدم.
 دوست داشتم امروزه رو كه شده روزم قبول ميشد اما فك نمي كنم.
+ نوشته شده در  2007/9/20ساعت 21:34  توسط علی  | 

خدايا!

 

خدايا!
تو را سپاس ،تو را سپاس كه مرا به جاي رساندي كه قلم بدست گيرم،جسارت كنم و از تو بنويسم.
تو را سپاس،كه مرا بي نياز گرداندي، اما مرا نياز است به تو تمام.
خدايا!
مرا ببخش،هرگاه كه مشكلي كوچك يا بزرگ دارم يادي از تو ميكنم، تو را مي خوانم اندكي و از تو مي خواهم ياري و  تو با تمام فضل خود مرا ياري مي رساني،و هرگاه كه ندارم مشكلي تو را فراموش ميكنم،هميشه انتظار اينكه همه چيز به من دهي دارم اما از داده هايت تشكر نمي كنم،هرچند كه تو به تشكر  من نيازي نداري.
خدايا!
مرا ببخش اگر گاهي گفتم : چرا به من ندادي،خدا تو به من همه چيز داده اي،همه چيز من از توست.
خدايا،مرا از مرگ ترسي،اما نه از خود،عطاي صبر از تو.
خدايا،شايد اگر مشكلي نداشتم،شايد اگر مشكلم حل كني، تو را فراموش كنم،خدايا مرا كاري كن تا هميشه به ياد تو باشم.
خدايا!
خدايا كفر نمي گويم،آنقدر سيه دل شده ام كه تو مرا تنها بذاري و ياري ام نكني،نه من كفر نمي گويم در كنارم هستي هميشه.
خدايا!
خديا ،علي اكبر هيچ نخواست مگر خشنودي تو،هيچ نخواست جز بخشش تو،جز اينكه او را فراموش نكني،جز اينكه او جسارت مي كند و از تو باز خواسته دارد،خدايا او باز همه چيز از تو مي خواهد.
خدايا مرا احساسي عطا كن تا تو را از ته دل بگويم:دوستت دارم.

+ نوشته شده در  2007/8/26ساعت 12:0  توسط علی  | 

دوست خوب

 

دوستان خوب توي زندگي هميشه مايه پيشرفت اند. منم از اين قاعده مستثني نبودم،هميشه دوستان خوبي در كنارم بودن،الان هم كم نيستند حالا يه عده شون دوره اي بودن و  يه عده هم دائمي ،اما الان يكي هست كه روي همه شو نو كم كرده ،واقعا نمي دونم چه جوري زحماتشو جبران كنم. آرزو مي كنم  اونقدر بي نياز بشه كه نياز به جبران كسي نداشته باشه . اون واقعا روح بزرگي داره...
خيلي وقت بود كه هيچكي اينجوري بهم لطف نكرده بود، منو ياده وطن ميندازه..اونجا همه اينجوري اند.. از جنس او .. دلم براشون تنگ شده .. واسه همشون..
از او ياد ميگيرم... همه چيز را!
حالا ديگه واقعا دفتر خاطرات شده .. ولي اين پست واقعا ارزشش رو داشت.

+ نوشته شده در  2007/8/17ساعت 20:17  توسط علی  | 

مي فراريم

 

 مي فرارم از چنگ ماشيني آفتاب،از سطح سيماني فردا،مي پناهم به خاك،به خاكي كه عجين شده با گرد،خاكي كه ديگر بوي خاك نمي دهد! اما جا پاي مردان بزرگ هنوز باقيست...مي روم اما نه به جايي كه كسي انديشه كند مرا،به جايي كه عذاب است و عذاب است و عذاب...

اما كورسويي از فرسنگ ها آن طرف تر...فرسنگ ها تر...به چشم ميرسد،اميدي ،آرزويي كه ستاره سهيل! مي كند هيچ را، تو خود خواستي تا ارزش انديشه شدن باشي حتي براي موجي از هفته ها، براي روزها، حتي ساعات...لذت بخش است و لبريز از انتظار!

+ نوشته شده در  2007/7/24ساعت 22:31  توسط علی  | 

لذت ياري

 

سريع برم سر اصل مطلب:اونايي كه استاد بودن من را در برنامه نويسي،حال من استاد شدم آنها را در ساختمان گسسته..با اينكه خيلي بيشتر از من بارشونه .. با اينكه ترم 5-6 نرم افزار  و استادي ...با اينكه شاگرد توربو...اما  بار اولشون كه گسسته بر داشتن، به هر حال خوشحال شدم كه جبران كردم لذت ياري يافتم...احساس  دوستان خوب ،البته اين يكي كه وافعا محشره،دوست خوب كم ندارم ،خدار وشكر ... اول تابستوني  با اون ماجراي بهونه خواستگاري من و تو و او  و مامان و مامانت و مامانش.. بعدش كه يكي از دوستان ،انتهاي رفاقت رو بهم ثابت كرد... اين يكي رو واقعا نمي دونم چه جوري جبران كنم، اما يه روزي حتما!

كمتر خودتو ببين!

+ نوشته شده در  2007/7/21ساعت 22:7  توسط علی  | 

پيانو

 

پيانو دوس كوچولو،پيانو يارتنهايي،پيانو رفع بيكاري،پيانو تام وجري،پيانوكخ ريختن،پيانوهركي بياد،پيانو سنتور،پيانو موش وگربه،پيانو ما سه تا ،پيانو هركي هست،پيانو سركار، پيانو چايي بخور،پيانو گوش بنواز،پيانو ما نه نفر، پيانو دوست جديد،پيانو تابستون،پيانو فناوري اطلاعات،پيانو صادق،پيانو آوا،پيانو نوازش،پيانو سياه وسفيد ،پيانو سنتور مهتابي،پيانو دانشجو،پيانو معلم،پيانو اتوبوس، پيانو يار رفتني،پيانو يادگاري،پيانو 12،پيانو كجايي؟ پيانو ادامه داره، پيانو نه همه چيز!

 

+ نوشته شده در  2007/7/15ساعت 18:44  توسط علی  | 

پرده آبروي بندگان به گناه فاحش ندرد!

 

نمي دونم نوشتن اين مطلب كار درستيه يا نه، پرده آبروي بندگان به گناه فاحش ندرد،منظور گناه نيست..شايد كار كردن باشه،حداقلش اينه كه به خودم بفهمونم كه كار كردن عار (؟)نيست...حتي اگه استاد دانشگاه باشي ،حتي اگه تو يه رشته سخت درس خونده باشي ،حتي اگه تو دكه بليط فروشي كار كني!...اينجا ايران است..شايد يراي رهاي از بيكاري باشه...ولي خوب خداييش خيلي مرده.

+ نوشته شده در  2007/7/12ساعت 22:1  توسط علی  | 

امتحانات دیر رس يا زود رس!

 

فصل امتحانات رسيده البته همه امتحاناتشون تموم شده به غير ما كه هنوز شروع نشده دانشگاه ازادييم ديگه!باز ترس اينكه درسي رو نيفتم ازم داره يه بچه درسخون مي سازه.... نه خرخون نه.. من نيم ساعت كه درس ميخونم ديگه چيزي نمي فهمم و...از همه بدتر اين رياضي 2 ترسناكه البته بقيه هم كم وحشتناك نيست.. اما اين يكي واقعا خطرناكه حسن!

بي خيال!

در به در دنبال پر كردن اوقات فراقت تابستونم تا مثه سالهاي گذشته به بطالت نگذره يادم نمي ياد تو اين 19 تابستون گذشته تو يكي شون هم كه شده يه كار مفيدي كرده باشم هرسال ميگيم يه كلاسي ،كاري ..بكنيم اماهميشه علاف بودم..البته جوونتر  كه بوديم يادم مياد يه يكي دوسالي كار كرديم ،اما ازش هم هيچيش برام نموند،  نه هنرش،نه پولش(دروغ چرا پول هنگفتي گيرمون اومد...اووووو) ولي آخرش هم افسردگي گرفتم!تابستون پارسالم كه بلهههه...اين جوري گذشت كه تا آخر تير تو شوك كنكور بودم  ،تو مرداد هم اينور ،اونور واسه علافي احضار مي شديم، اما شهريور پارسال رو به هيچي نمي دم به جرات مي تونم بگم  : بهترين روزهاي زندگيم بود تو يه دنياي ديگه بودم ،شايد هيچ وقت 13و14 شهريور85 رو فراموش نكنم براي اولين وتنهاترين بار تو عمرم يه نصفه و نيمه سورپريز شدم!

اوه .. ببين از كجا به كجا رسيديم .. بله ،وقتي ادم مطللب گير نياره ،مجبوره همين چرت و پرت ها رو تف بده...

به هر حال اگه فكري واسه پر كردن تابستونتون دارين ، ما رو بي خبر نذارين. البته  اين جيبه هم خاليه!

+ نوشته شده در  2007/6/15ساعت 23:1  توسط علی  | 

اوضاع فرق کرده!

 

واقعا چرا؟

بارها پيش اومده که مي خواستي يه کاري رو ديگه نکني اما کردي  وهي تکرار کردي.. هردفعه مي گي  ديگه مي زارم کنار.. اما نمي توني اين نشون از اراده ضعيف تو داره...درسته به چيز هاي ديگه هم بستگي داره .محيط.ابزار . امکانات... اما بازهم بسته به اراده توست...

بگذريم!

گاهي اوقات شرايط يه جوري مي شه که عوض ميشي اين شرايط رو محيط ايجاد ميکنه شايد هم اطرافيانت. دوستان... شايد از تغييرات راضي باشي..شايد گوشه نشيني اختيار کني ..شايد هم آدم ديگه اي بشي..آدم ديگه اي شدي باور کن..

توبزرگ شدي........هميشه دوستاني انتخاب مي کني که از تو سرترند..به سختي بالاخره مي توني با اونا دوست بشي..پيشرفت مي کني چون اونا از تو بهترند و شايد اونا رو پشت سر بگذاري..و روزي شايد فراموششان کني..به محض پيشرفت دوستانت از تو ناراضي مي شوند!  مگه تو چي هستي!

امروز تو ديگري هستي باور کن!

+ نوشته شده در  2007/6/7ساعت 23:26  توسط علی  | 

جوابيه

 

مدتي كه انتقادات وارد به به وبلاگ زياد شده يكي ميگه همش گله ست..يكي ميگه غرغرو...بعضي ها ميگن چرا كوتاه مي نويسي...شبيه دفتر خاطراته...چرا اپ ديت نمي كني؟نمي دونم چند روزيه خيلي گزفتارم امتحانات ميان ترم و پروژه هاو.درس و مشق همه يه طرف يه چند تا كارم برام پيش اومده كه كل وقتمو گرفته . به هر حال زندگي مزش به همين گرفتاري هاس ..

مهمون خارجي ها هم كه تو راه اند..اسم وبلاگ هم كه عوض شد..بيشتر دوست داشتم يه جمله باشه تا يكي دو كلمه كليشه اي.. بازم شايد تغييراتي بدم شايد به اين خاطر ه كه با تغييرات سازگارم از نظرات هم تشكر ميكنم بعضي از نظرات واقعا چاره سازند مخصوصا اون نظراتي كه در مورد نوشته داده مي شن .. بعضي ها هم كه تا تو وبلاگشون نظر ندي نظر نمي دناصلا مهم نيست.بعضي ها هم كه ميان سر مي زن و نظر نمي دن بازم مهم نيست  اما اگه كسي نظر شو بگه خوشحالم ميشم و دلگرم.

اينم يه پست طولاني تا كسي ديگه نگه چرا كوتاه مي نويسي اگه وقت كنم بعدا عكس هم ميزارم سعي ميكنم خاطره و درد دل و گله هم نباشه ..ديگه.. پروژه مديريت هم كه هنوز هيچ غلطي نكردم اصلا نمي دونم موضوعش چيه؟كل شهر مشهد رو هم بگردي و گشتم ..نمي توني يه تايپ  تكثيري پيدا كني كه از ورد 2007 پرينت بگيره.

امتحان رياضي هم كه يه مدل جديد بود حتي يك سوال هم درست ننوشتم با اون وضعيت...

به هر حال اسم وبلاگ هم از "چشم شيدا" به "چشم اگر پيش رود مي بيند" تغيير يافت.

ديگه.. شرمنده كه زياد شد اگه حوصله نداشتين نخونين.يه چيز ديگه هم بگم و تموم .. اينكه تو دانشگاه هم به هيچ دردي نمي خورم جز جزوه به اين و اون دادن.

+ نوشته شده در  2007/5/17ساعت 15:52  توسط علی  | 

تعويض نام وبلاگ

 راستش من از اسم وبلاگم از همون اول هم خوشم نمي يومد ولي...

الان مي خوام عنوان وبلاگ رو عوض كنم اگه كسي نظري داره بگه خوشحال ميشم.

+ نوشته شده در  2007/5/11ساعت 23:13  توسط علی  | 

خبری در راه است..

 فکر می کنم خودمو برای تحولی بزرگ باید آماده کنم... شایدهم درستش این باشه که این بار با تغییر بیگانه باشم.
+ نوشته شده در  2007/4/29ساعت 16:44  توسط علی  | 

پسربد!

 

امروز نمي دونم چم شده بود اصلا دوست نداشتم از جام پاشمو جام و بدم به يكي ديگه....

مدت هاست كه منتظر  يه خبري ام اما مهم نيست  چه خبري ...فقط مهم اينه كه خبري مياد...يه جورايي كم كم دارم بي خيال مي شم.... نمي دونم ميگن كلي شرايط بايد دست به دست هم بدن  تا خبري رو به كسي برسونن.

خبر ديگه اينكه داره  بعد يه مدت دوباره داره بارون مياد.

+ نوشته شده در  2007/4/14ساعت 23:4  توسط علی  | 

دانشگاه ..دوباره

از فردا بايد بريم دانشگاه اصلا حسش نيست. از دانشگاه هم خير نديديم  مردم هم دانشگاه ميرن ما  هم دانشگاه ميريم اوناهم دانشگاه دارن ما هم دانشگاه داريم.

 

 امشب بيكاري زد به سرم و يه سري به كتا بخونه خودمون زدم.چه خبر بود....  مي گفتن  13 نحض... قبل اذون مغرب گلاب به روتون يكي اومده درب مستراب رو دزيده! شانسم گرفت كار خدا بود  اگه قبل اذون رفته بودم من هم بايد جريمه مي دادم.

+ نوشته شده در  2007/4/3ساعت 0:54  توسط علی  | 

نه؟

آخي.. هيجا خونه خود ادم نميشه..

درس مرس هم كه نه په په...

تو اين روزا اون قدر تو گوشم خوندن اونقدر بحث و عوض كردن  اون قدر هر جا رفتيم  گفتند تا احساساتي شدم و تسليم....نمي دونم درست بود يا نه اما تصميم بزرگي گرفتم  تصميمي بزرگتر از تصميم كبري!!

 اما گاهي اوقات پشيمون مي شم شايد هم درستش اين باشه... همش منتظر شنيدن نه هستم... نه ه  خبري نيست زياد فكرتو نو مشغول نكنين... تو اين ايام چند تا از هم وطن هام اومده بودن بهترين ادم هاي دنيا از قطعه اي از بهشت... هميشه دوست داشتم اونجا باشم اونجا  كه معني محبت رو فهميدم اونجا كه دونستم صميميت چيه اونجا كه مثل اينجا نيست!.

+ نوشته شده در  2007/3/31ساعت 17:48  توسط علی  | 

یادی از گذشته

اگه به خاطرات سال قبل برگرديم بد نيست حداقل كارهاي بد رو كنار بزاريم خوبيها رو بهتر كنيم يه سري ادما رو فراموش كنيم امسال از همين اولش خيلي سرم شلوغه .. خدا به خير كنه .. سالي كه نكوست از بهارش  پيداست...  امشب اولين شبي كه  تو سال جديد وقت كردم و  مي خوام مطلب بنويسم اما اونقدر زياده كه نمي دونم از چي بگم..

                                         از امسال از پارسال....

 

چند شب پيش داشتيم يه فيلمي رو مي ديدیم (من براي اولين بار) كه شيش ماه پيش خودم توش ايفاي نقش كرده بودم...هو.......خيلي ضايع بود از نظر من.....بدم نشد  تغيير مي كنم...  تازه  فهميدم كه واسه چي س.د( يه ادم دوست داشتني) ادا مو در مي اورد .. حق داشت عزيز دل....

 

يه چيزي كه جوابشو هيچوقت نفهميدم

واسه چي يه نفر يهويي  بي هيچ دليلي ازت بدش مياد چه مي دونم يا حداقل بر خوردش باهات سرد ميشه  من خيلي ناراحت مي شم....نمي دونم همين اخر سالي بود!!!!

به هر حال اگه  من مي خواستم با كسي اينجوري رفتار كنم حتما دليلشو مي گفتم.

+ نوشته شده در  2007/3/24ساعت 22:47  توسط علی  | 

با هم بودن

الان سرم خیلی شلوغه ..یه کم که خلوت شد میام تعریف میکنم...
+ نوشته شده در  2007/3/24ساعت 8:52  توسط علی  | 

سال نو مبارك

Happe new year

سال نو مبارك

امسال مي خواين چي كار كنين؟

 

                    

+ نوشته شده در  2007/3/21ساعت 3:38  توسط علی  | 

انتظار

تا حالا شده ۴ ساعت منتظر كسي واستين؟..اما اومد

اي كاش همه انتظارها اينگونه بود!!!

+ نوشته شده در  2007/3/17ساعت 16:49  توسط علی  | 

برده می شوم...

 

 

 خبرها رسيده كه بايد برده بشم .. البته پس از مدت ها انتظار...........

البته اين فراتر از خيال بود...  اما خوب ..امكان پذير شد و من خوشحالم ميگن بايد از 25 اسفند حداقل تا4 فروردين بايد كت بسته در اختيارما باشي ما براي تو مي آييم و اژبراي تو ميمانيم تو  از مايي وبراي مايي وما براي توييم پس با ما باش .

 

چي شد  بيان احساس هم از كاراي سخته  .. بگذريم .. ضد گلوله شدم .. شايد هم سوراخ سوراخ1200000*2..اما حرفه اي بود اصلا حس نكردم.. بي احساس....

 

وقتي ادم مطلب گير نمياره بنويسه همين ميشه ديگه.

+ نوشته شده در  2007/3/1ساعت 20:35  توسط علی  | 

از برف تا آمار

نمرديم و برفم ديديم..

امروز مي خواستم هر طور شده  به اين مناسبت هم كه شده يه چيزي بنويسم. اما نوشتنم نمي امد.... خوب از چي بگم.

از اون اقايي كه  امروز با ماشين شخصي اومده بود بيرون و مسافر كشي مي كرد. اما پول نمي گرفت......

يا از اوني كه با ماشين شخصي نيامده بود ....فك كنم بار اولش بود سوار اتوبوس شده بود. مي پرسيد: چند تا بليط بايد بده.... تازه اخرش  كلي هم از اتوبوسراني تعريف كرد.

از اون اتو بوس بگم كه دير اومد...نه.

از قضيه فروش كد امار بگم....فكر خودم نبود اما بد فكري هم نبود(يكي ميگفت مشهدي بازيه).. خواستم يه خورده شوخي كنم  اما اصلا فكرشو نمي كردم با اين همه استقبال مواجه بشم.

 باور كردني نيست...

 

از لطف خدا هم بگم...ديدم كه اگه غم هم نده اگه رحمت هم بباره بازم يادش مي افتيم.

 هنوز نفهميدم 20 تا  زياده يا نه.

 

 

+ نوشته شده در  2007/2/26ساعت 18:11  توسط علی  | 

تجربه

 امروز یه تجربه بزرگ بدست آوردم.....هیچ وقت کتابی رو که خودتون نخوندین به کسی هدیه ندین...حتی توصیه هم نکنین.... ادما با ظرفیت ها واگاهی های متفاوت کتاب می خونن....بعضی ها اصلا جنبه کتاب خوندن ندارن.

+ نوشته شده در  2007/2/24ساعت 16:14  توسط علی  | 

موش آزمایشگاهی

استاد رياضي دو استاد كوچولو....بعد سالها دوباره ياد دوران ابتدايي افتادم.....اينجور اساتيد هم مي خوان اداي استاد گنده هارو در بيارن وهم  مي خوان اسم يه نفر و ياد بگيرن و هر جلسه بهش يه تذكري بدن.

 

بگذريم

 با اينكه از  همون اول نمي خواستم كد فيزيكمو تغيير بدم ولي خوب  امروزرفتم تا ببينم كه اين گل پسر كيه كه واسه فيزيك آوردن...

بي خودي دلمونو خوش كرده بوديم  اينم همچين تعريفي نبود...همون استاد خندون تازه كارمون بهتر از اين اخموهست...هيچ معلوم نبود چي ميگفت.نمي دونم فك كنم اينم بار اولشه كه داره درس ميده....شديم موش ازمايشگاهي....

باز منت خداي را كه دروس اصلي و تخصصي مون با ازاينا بهترون ارائه ميشه

استاد گسسته هم كه تا حالا با حالي شو ثابت كرده و فك كنم حالا حالا ها  نياد.......چه مي دونم ميگن مهندس خوبيه.

بله ميگن چون كلاستون شلوغ شده كد جديد ارائه داديم  ....بعد جناب اقاي آموزش كد و با يه دانشكده ديگه پر ميكنه...تجربه بالا... فيزيك ازمايشگاهي .. موش ازمايشگاهي...

+ نوشته شده در  2007/2/22ساعت 21:39  توسط علی  | 

شرم نداره؟

شرمم گرفت.....شرمم گرفت...یعنی چه؟

با اینکه بار اولم نیست که میبینم اما دوست دارم بگم.....حاج اقایی جوون با کلی احترام و وارد اتوبوس میشه وبه همه سلام میکنه.......مخ زنی...چه مردم ساده ای...کار به جایی میرسه که پیرمندی سالخورده جای خودشو به او  میده و ...با کمال پررویی ... حالا حاج اقای تپل مپل ما نشسته....اینا مثلا واسه چی اومدن......شرم نداشت!

 

همین!

+ نوشته شده در  2007/1/16ساعت 12:55  توسط علی  | 

درستو بخون بچه!

می گه: بچه تو چرا درستو نمی خونی؟
می گم: دیگه بی خیالش بشم .........بی خیالش شدم.....!
پروژه هم دیوونت می کنه ........دیوونه می شم....!

اما روزی خواهم امد......

 شما درستونو بخونین!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  2007/1/11ساعت 13:44  توسط علی  | 

اینو گفتی که چی بشه؟

                                                            دوستان عیدتان مبارک
 
داره امتحانات شروع می شهو باید بشینمو انگار درس بخونم با اینکه سعی کردم کارم به شب امتحان نکشه اما حالا دیگه اب از سرم گذشته.!
                                                                               اینو گفتی که چی بشه؟

...............................................عیدت مبارک.........

البوم جدید ebru gundes  هم خیلی قشنگه و ادم واز اینور دیونه می کنه توصیه می کنم حتما گوش بدین.!
                                                                               اینو گفتی که چی بشه؟

..............................................عیدت مبارک..........

علی خله فقط تذکر کتبی می گیره درصورتی که سیا 10 بازی محروم میشه.... این اقا کیه.!
                                                                               اینو گفتی که چی بشه؟

.............................................عیدت مبارک...........

صدام خان و هم اع دام می کنن واسه چی ففط بخاطر اینکه 140 نفر و کشته  بقیه جنایات هم پخ...!
                                                                               اینو گفتی که چی بشه؟

............................................عیدت مبارک............

استاد ریاضی هم که گفته سه شنبه باید بیایین.!
                                                                                اینو گفتی که چی بشه؟

...........................................عیدت مبارک.............

5 تا آزمون ازمایشی ما هم که داره حروم میشه وهیچکس پیدا نمیشه بره ازمون بده(بخره) این هم از مزایای دانشگاه قبول شدن ما!
                                                                                اینو گفتی که چی بشه؟

...........................................عیدتان مبارک...........

عید تا عید هم که ئاره تموم میشه!
                                                                                اینو نگفتم که چیزی بشه!

 


 

+ نوشته شده در  2007/1/7ساعت 22:24  توسط علی  | 

برف

شما نمی دونین اینجا واسه چی خیس شده؟

گاهی اوقات بچه شدن هم حالی میده....شاید اگه خدا میدونست ما با برفهاش اینکارا رو میکنیم هیچ وقت برف نمی بارونید.....شاید هم واسه اینکه تو مشهد با این همه سردیش برف کم میاد.......به هر حال حاله دیگه فک نمی کنم اطراف دانشکده برفی باقی مونده باشه.........راستی بدم نشد که پروژه ها رو بی خیال شدم(این اولین باری نیست که از زیر کاری شونه خالی میکنم)....حد اقلش اینکه جای دیگه میتونم تمرکز کنم......بی خیالی هم عالمی داره......برفو یه جا میریزن جای دیگت خیس میشه..... بی خیال همه راه ها به رم ختم میشه.....

+ نوشته شده در  2007/1/2ساعت 19:10  توسط علی  | 

من او را کشتم

این دست های خون آلودم را ببین
با همین دست ها کشتمش
سوختم وکشتم و دوباره متولد شدم
کشتم وگلستانش ساختم
بیاین تا شب نشده شما هم بکشین
 گوشتش چه لذتی داره.....ام خوش مزس
امروز او مرده است...دیگه برام مردی  برو....تو خودت اینو خواستی..
دستهای خون آلودم را ببین
خیلی سخت بود......
امروز خوشحالم که کشتمش
عیدتون  مبارک دوستان

 

+ نوشته شده در  2006/12/31ساعت 12:58  توسط علی  | 

از کی تا حالا؟!

افسوس از اینکه چرا اون کاغذ رو مچاله نکردم...
افسوس از اینکه چرا اون کاغذ رو پاره نکردم..........باید مچالش می کردم و مینداختم تو سطل زباله.
افسوس که نیداختم....!!!!
آخه یه اوستاد چقدر باید اهمیت نده.. کار داری می خوای زود بری  خوب برو حد اقل الکی نگو درسته...."بله درسته.. ببینین بچه ها این درست نوشته برو  به  بقیه هم  بفهمان!!" من اگه بهت نشون میدم فقط واسه اینه که تو نگاه کنی و تاییدش کنی...یا لاقل اشکالاشو بگی...نه اینکه ندیده بگی درسته برو!
اصلا اقا تو که نمی خوای نگاه کنی واسه چی تمرین میدی؟
واقعا متاسفم .. واسه خودم با این او....!!
حیف که پشت کاغذ سفید بود و گفتمواسه چرک نویس لازم بشه!             
                                                                           وگرنه........
+ نوشته شده در  2006/12/26ساعت 21:10  توسط علی  | 

یلدا

یه بار دیگه شب اومد

چه شبی با شبهای قبلی فرق میکرد

اینبار دور هم بودیم ...اینبار دور هم بودیم حتی اگه با هم نسبتی نداشتیم حتی اگه برای اولین بار بود که با هم .هم  صحبت می شدیم. "خاکی وصمیمی وگرم"

با هم بودیم وگذشته را یاد کردیم گذشته ای که هیچ نقطه اشتراکی نداشت!....اما باهم بودیم.

به هر حال گذشت...ا

امروز گرم تر از دیروز است با  اینکه  امروز زمستان است...

امروز گرمتر از دیروزم با اینکه دیروز پاییز بود....

شبی که گذشت بس دراز بود...اما فقط سه دقیقه فرق داشت...

ای کاش خوابم نمی برد....

 

 

 

وداعی در کار نیست که این آغاز سلام است....

+ نوشته شده در  2006/12/22ساعت 11:34  توسط علی  | 

بیکاری

از بیکاری خسته شدم

فقط یه چند تا کار کوچیکم مونده.امتحان مبانی ای تی .فردا امتحان پارس دوشنبه.از همه مهمترپروزهای برنامه نویسی...

وچیزهای مهمتر.............

گفتم بیام اینجا تا شاید بیکار نباشم هنوز چند تا پروزه ساده رو نتونستیم بنویسیم میگنچند تا دیگه هم تو راهه.واقعا چقدر خوبه آدم بیکارباشه.

راستی !چقدر خوبه! که ادم روز جمعه بره دانشگاه امتحان بده اونم الکترونیکی.

+ نوشته شده در  2006/12/7ساعت 13:6  توسط علی  |