تبليغاتX
چشم شیدا

 

من هم بازی از تاثیر گذارترین ها بنویسم رو ادامه می دم.

 

اول از همه يه نفر كه از اول زندگيش وحشتناك مشكل داشته والان هم داره...سرنوشت كه ميگن اينه!

يه اسپانسر

ايران

خميني...شاه

هر كي كه مياد مشكلاتشو درد دل مي كنه.

يه ترك!

سه تا استاد ادبيات

بيمارستان..شهرداري...كلانتري...دادگاه...زندان

سه روستا...سه شهر

يه ملت كه عجيب دوسم دارن!

يه ساختمون

اخراجي ها، سوم ابتدايي و اول دبيرستان اخراج شدم كه با وساطت باباودبير رياضي برگشتم.(اخراج انظباطي نه درسي اونا سوم ابتدايي شاگرد اول مدرسه رو اخراج كردند.)

فروغ فرخزاد

دوستان بزرگ

خيلي زياده مجبورم بقيه رو بيخيال شم.اگه حسش بود ادامه می دم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:20 توسط علی |

 

فصل امتحانات رسيده البته همه امتحاناتشون تموم شده به غير ما كه هنوز شروع نشده دانشگاه ازادييم ديگه!باز ترس اينكه درسي رو نيفتم ازم داره يه بچه درسخون مي سازه.... نه خرخون نه.. من نيم ساعت كه درس ميخونم ديگه چيزي نمي فهمم و...از همه بدتر اين رياضي 2 ترسناكه البته بقيه هم كم وحشتناك نيست.. اما اين يكي واقعا خطرناكه حسن!

بي خيال!

در به در دنبال پر كردن اوقات فراقت تابستونم تا مثه سالهاي گذشته به بطالت نگذره يادم نمي ياد تو اين 19 تابستون گذشته تو يكي شون هم كه شده يه كار مفيدي كرده باشم هرسال ميگيم يه كلاسي ،كاري ..بكنيم اماهميشه علاف بودم..البته جوونتر  كه بوديم يادم مياد يه يكي دوسالي كار كرديم ،اما ازش هم هيچيش برام نموند،  نه هنرش،نه پولش(دروغ چرا پول هنگفتي گيرمون اومد...اووووو) ولي آخرش هم افسردگي گرفتم!تابستون پارسالم كه بلهههه...اين جوري گذشت كه تا آخر تير تو شوك كنكور بودم  ،تو مرداد هم اينور ،اونور واسه علافي احضار مي شديم، اما شهريور پارسال رو به هيچي نمي دم به جرات مي تونم بگم  : بهترين روزهاي زندگيم بود تو يه دنياي ديگه بودم ،شايد هيچ وقت 13و14 شهريور85 رو فراموش نكنم براي اولين وتنهاترين بار تو عمرم يه نصفه و نيمه سورپريز شدم!

اوه .. ببين از كجا به كجا رسيديم .. بله ،وقتي ادم مطللب گير نياره ،مجبوره همين چرت و پرت ها رو تف بده...

به هر حال اگه فكري واسه پر كردن تابستونتون دارين ، ما رو بي خبر نذارين. البته  اين جيبه هم خاليه!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 23:1 توسط علی |

 

خيلي ضد حاله كه بخواي يه كاري بكني كاري كه كوچيك نيست.ولي فقط يه مشكل،يه مشكل خيلي بزرگ داشته باشي...انگيزه ،علاقه ،استعداد ،وقت داري اما يه چيز كم داره يه چيزي كه شايد مهمتر از همه نباشه اما بدون اون كار شدني نيست.هميشه در برابر مشكلات صبر ميكني اما اين بار مي ترسي اين فرصت از دستت بره، وقت هم كه داري ،ممكنه زمان هم به بطالت بگذره چيزي كه بدترين بيماريه(بيكاري)...عمرت هدر مي شه...وقتي نگاهي به رزومه خاليت مي كني تازه مي فهمي كه 20سال رو به بطالت گذروندي ، به علافي....

اين نموداره هميشه سعودي بوده اما تو اين 7-8 هفته اخير نزولي شده بود.به زور تونستم تو اين يكي دو هفته افقيش كنم!

تو از همين امروز بايد شروع كني...

منتظرم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 19:10 توسط علی |

 

واقعا چرا؟

بارها پيش اومده که مي خواستي يه کاري رو ديگه نکني اما کردي  وهي تکرار کردي.. هردفعه مي گي  ديگه مي زارم کنار.. اما نمي توني اين نشون از اراده ضعيف تو داره...درسته به چيز هاي ديگه هم بستگي داره .محيط.ابزار . امکانات... اما بازهم بسته به اراده توست...

بگذريم!

گاهي اوقات شرايط يه جوري مي شه که عوض ميشي اين شرايط رو محيط ايجاد ميکنه شايد هم اطرافيانت. دوستان... شايد از تغييرات راضي باشي..شايد گوشه نشيني اختيار کني ..شايد هم آدم ديگه اي بشي..آدم ديگه اي شدي باور کن..

توبزرگ شدي........هميشه دوستاني انتخاب مي کني که از تو سرترند..به سختي بالاخره مي توني با اونا دوست بشي..پيشرفت مي کني چون اونا از تو بهترند و شايد اونا رو پشت سر بگذاري..و روزي شايد فراموششان کني..به محض پيشرفت دوستانت از تو ناراضي مي شوند!  مگه تو چي هستي!

امروز تو ديگري هستي باور کن!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 23:26 توسط علی |

 

شب هايي كه بي تو سر مي شود..

و تو رفتي و هنوز...

وتو رفتي و هنوز هستي..

هستي اما به خاطرات خواهي پيوست..

و اندكي بعد از يادها نيز خواهي رفت..

و اين خاصيت انسان است...

از ياد بردن عزيزان..

عزيزان نه. آنهايي كه ساده آمدند ..ساده ساختند..ساده شكستند .. وساده رفتند..

روزي عزيز بودند..

 و امروز از فراز روزها او رفته است اما براي ما خورشيد باز از همان سو بالا مي آيد..

تغيير گردش زاويه تابش خورشيد خواهد سوزاند..

و كساني كه براي شكستن مي آيند...

واين راه شكستن نيست..

او شكستني نيست ..

بدانند.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:23 توسط علی |

اوقات فراغت موضوعی منحصر به فصل، زمان یا عده ای خاص نیست. اما وقتی به پایان فصل امتحانات و شروع تابستان نزدیك می شویم، به یادمان می آید كه باید برای اوقات فراغت میلیون ها دانش آموزی كه تعطیلاتی طولانی را درپیش دارند، برنامه ای داشته باشیم. پركردن اوقات فراغت دانش آموزان در فصل تابستان گاه به معضلی جدی برای والدین تبدیل می شود.

مقاله خوبيه اگه وقت داشتين تو ادامه مطلب بقيشو بخونين


بقيه اش را اينجا بخوان
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 14:29 توسط علی |

گوشی K۷۵۰ یکی از گوشی های پرفروش و خوب شرکت Sony Ericsson است که بسیاری از ایرانیان نیز از این گوشی استفاده می کنند ولی با آمدن گوشی W۸۰۰ این شرکت که دارای امکانات بیشتری است خیلی ها که از گوشی K۷۵۰ استفاده می کنند دوست داشتند یک گوشی W۸۰۰ داشته باشند ولی توان خرید مجدد گوشی ندارند.

اگر مي خواهيد  اين كار را ياد بگيريد به ادامه مطلب برويد.

 


بقيه اش را اينجا بخوان
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 0:16 توسط علی |

 

قبلا همه چيز تو وبلاگم پيدا مي شد.. حالا هم مي خوام پيدا بشه!

اگه بخواين ببينيد كه دوستتون واقعا آفلاينه يا شما رو سر كار گذاشته وinvisible  مي تونين به  www.xeeber.com  برید و اونجا آی دی شخص مورد نظر تون رو تایپ کنید و  رو ذره بین کلیلک کنیدتا ببینید.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 22:19 توسط علی |

 

 

روز اولي كه اومده بود خيال مي كردم مثه بقيه س..

من ظهر رسيدم اما او همچنان نفس مي زدوقتي كسي نفس نمي كشيد..

خواستم بگم اين فرق مي كنه اما...

روزهاي بعد بيشتر باهاش آشنا شدم گرچه او خود را به ما نمي شناسوند..

گاه از اظهار نظرهاي بيجاي او ناراحت مي شدم..

ساده . كم توقع..

او يك نفر بود..

او يك نفر بود اما به جاي  دو يا حتي سه نفر نفس مي زد...

همچنان نفس مي زند..

روزي به او گفتند: تو يكي عين خودت رو هم بيار براي ما..

گفت:باشه..

آورد .. اما كاش نمي اورد. حالا او بايد به جاي او هم نفس بكند..

او عصباني شده...من نبودم..

او عصباني مي شود.. اوعصباني شده بود از دست او؟.

اما از شانس بد او بر فرقش نشست ان كوچولوي خرابكار..

اما خدا با او بود ..خدا با ما بود..خدا با همه ما بود..خدا با همه ادما بود.. خدا با همه ادما هست وهست و مي رحمد..

جاري شد ..من نبودم ..ساختمان هاي گسسته يه امتحان داشت با ما من نبودم من امتحان بودم شايد از من جاري مي شد..همه چيز از حكمت...

مي گفتند سيد جور ديگر شده..

اما كوچولو زورش به او نرسيد..خوب معلوم بودكه نمي رسه اخه او هنوز نفس ميزد هنوزم نفس ميزنه اره نفس..

"نفس بكش..نفس بكش..اينجا نفس غنيمته..."

 و فردا مي ايد گرچه  يكي ديگه غمگين شده گاهي اوقات از اين اخلاش (ش=ج)بدم مي ياد خيلي دوست دارم فردا اسمش را بپرسم اما...

"مزرعه دزديدني نيست!"

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 23:32 توسط علی |