روز اولي كه اومده بود خيال مي كردم مثه بقيه س..
من ظهر رسيدم اما او همچنان نفس مي زدوقتي كسي نفس نمي كشيد..
خواستم بگم اين فرق مي كنه اما...
روزهاي بعد بيشتر باهاش آشنا شدم گرچه او خود را به ما نمي شناسوند..
گاه از اظهار نظرهاي بيجاي او ناراحت مي شدم..
ساده . كم توقع..
او يك نفر بود..
او يك نفر بود اما به جاي دو يا حتي سه نفر نفس مي زد...
همچنان نفس مي زند..
روزي به او گفتند: تو يكي عين خودت رو هم بيار براي ما..
گفت:باشه..
آورد .. اما كاش نمي اورد. حالا او بايد به جاي او هم نفس بكند..
او عصباني شده...من نبودم..
او عصباني مي شود.. اوعصباني شده بود از دست او؟.
اما از شانس بد او بر فرقش نشست ان كوچولوي خرابكار..
اما خدا با او بود ..خدا با ما بود..خدا با همه ما بود..خدا با همه ادما بود.. خدا با همه ادما هست وهست و مي رحمد..
جاري شد ..من نبودم ..ساختمان هاي گسسته يه امتحان داشت با ما من نبودم من امتحان بودم شايد از من جاري مي شد..همه چيز از حكمت...
مي گفتند سيد جور ديگر شده..
اما كوچولو زورش به او نرسيد..خوب معلوم بودكه نمي رسه اخه او هنوز نفس ميزد هنوزم نفس ميزنه اره نفس..
"نفس بكش..نفس بكش..اينجا نفس غنيمته..."
و فردا مي ايد گرچه يكي ديگه غمگين شده گاهي اوقات از اين اخلاش (ش=ج)بدم مي ياد خيلي دوست دارم فردا اسمش را بپرسم اما...
"مزرعه دزديدني نيست!"